المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

719

مروج الذهب ( فارسى )

كه تير خورده و جان داده بود بياوردند على گفت « خدايا شاهد باش » و گفت « به اين قوم اتمام حجت كنيد » . آنگاه عمار بن ياسر ميان دو صف بايستاده و گفت « اى مردم درباره پيمبر خود بانصاف رفتار نكرده‌ايد كه زنهاى خود را در پرده نهاده‌ايد و زن او را در معرض شمشيرها آورده‌ايد » عايشه بر شترى داخل تخت روانى از چوب بود كه پشمينه و پوست گاو بدان پوشانيده و اطراف آن را نمد كشيده و روى آن را با زره پوشانيده بودند عمار به محل او نزديك شد و بانگ زد « مقصود تو چيست ؟ » گفت « خونخواهى عثمان » گفت « خدا امروز ياغى و مدعى ناحق را بكشد » آنگاه گفت « اى مردم شما ميدانيد كه كدام يك از ما محرك كشتن عثمان بود » آنگاه در حالى كه تيرها به طرف او روان بود شعرى بدين مضمون خواند : « گريه از توست ، ناله هم از تو است ، باد از تو است ، باران هم از تو است بكشتن پيشوا فرمان دادى و به نظر ما قاتل او كسى است كه فرمان داده است » و چون پى در پى تير به طرف او ميانداختند اسب خود را جولان داد و از آنجا دور شد و بنزد على آمد و گفت « اى امير مؤمنان منتظر چيستى از اين قوم جز جنگ انتظارى نبايد داشت . » آنگاه على رضى الله عنه بپاخاست و گفت « اى مردم وقتى آنها را شكست داديد زخمى را بيجان نكنيد اسير را نكشيد و فرارى را تعقيب نكنيد و بدنبال گريخته نرويد و عورت كسى را نمايان نكنيد و اعضاى كشته را نبريد و پرده‌اى را ندريد و باموال آنها دست نزنيد مگر سلاح و لوازم يا غلام و كنيزى كه در اردوگاهشان هست و جز آن هر چه هست مطابق ترتيب قرآن متعلق به ورثه آنهاست . » سپس على شخصاً در حالى كه سر برهنه بود و بر استر پيمبر خدا صلى - الله عليه و سلم سوار بود و سلاح نداشت برفت و بانگ زد « اى زبير پيش من بيا »